1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars به این مطلب رای دهید
Loading...

تری، بازمانده 42 ساله یک تصادف منجر به فوت

تری، 42 ساله که از یک تصادف نجات یافته بود، بیش از 8 سال است که دچار علائم اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)است.

او دائما سعی می کند از یادآوری افکار و تصاویر مربوط به حادثه و مرگ پسرش خودداری کند. بعد از حادثه، دیگر رانندگی نکرده است و از فکر کردن به آن دچار اضطراب می شود.

در طول این سال ها، مراجع وقت زیادی را در محل کارش صرف می کند و روزهای خود با سرگرمی و فعالیت های متنوع پر می کند.

زمانی که برای درمان مراجعه کرد، تری توانسته بود تمام هفته خود را با تعهدات مختلفی پر کند تا بتواند ذهنش را مشغول نگه دارد و احتمال یادآوری آن واقعه را کم کند.

علائم بیمار:

وی به شدت تلاش می کند تا دیگران را متقاعد کند که حادثه را فراموش کرده است.

به همین دلیل، از افرادی که می دانستند او این تجربه را داشته دوری می کند یا اگر حرفی از موضوع بشود به سرعت موضوع بحث را عوض می کند.

با این حال، در زمان فراغت دچار افکار مزاحم و ناخواسته و تصاویری از تصادف و مرگ پسرش می شود.

شب ها نیز دچار کابوس های ترسناکی است که باعث بی خوابی های چند ساعته اش هستند.

تری دریافته است که هر چه بیشتر تلاش می کند که از این افکار دوری کند، آنها هر روز قوی تر و بیشتر می شوند.

او می ترسد که اگر به این خاطره ها فکر کند، کنترل احساساتش را از دست بدهد و نتواند با آن کنار بیاید.

مراجع نگران است که ترس و اضطراب ناشی از یادآوری تروما برای همیشه باقی بماند. اما با دوری از این خاطرات، هرگز سعی نکرده است صحت پیش بینی های خود را ارزیابی کند.

به علاوه، در پی پرهیزهای مکرر از یادآوری حادثه، ترس هایش روز به روز بزرگ تر شده اند.

شروع جلسات درمان:

در نهایت، تری به خاطر آنکه علائمش به مانعی برای زندگی عادی و کارش تبدیل شده است، به دنبال درمان برآمد.

پس از ارزیابی علائم اختلال استرس پس از سانحه و علائم اختلالات روانی همراه با آن، روانشناس دوره مواجهه درمانی تخیلی را برای او شروع کرد.

با تشویق درمانگر، او با تعریف آنچه در طول تصادف شاهد آن بود، با خاطرات حادثه درگیر شد.

درمانگر از او خواست از نقطه ای شروع کند که عامل اصلی تصادف بود.

از او خواست که با ذکر جزئیات توضیح دهد که در آن لحظه چطور رانندگی می کرد، چه کسی با او بود، چه چیزی دید، چه کاری برای پیشگیری از تصادف انجام داد، حادثه چطور پایان یافت و احساس و افکار او در آن زمان چه بود.

با هر یادآوری، درمانگر از تری خواست جزئیات عاطفی و احساسی بیشتری را در مورد تجربه اش بیان کند تا عادت کردن به این خاطرات تسهیل شود و توانایی او در کسب کنترل بر روی اضطرابش در مواجهه با آن بیشتر شود.

صحبت های او در جلسه ضبط می شد تا تری بتواند به عنوان تکلیف خانگی به حرف های خود در مورد حادثه گوش دهد.

نتیجه درمان:

با درگیر شدن در خاطرات به صورت سیستماتیک، و عدم فرار یا پرهیز از آنها، تری دریافت که با پیشرفت جلسات ترس و اضطراب او نیز کاهش می یابد.

به علاوه، با یادآوری این خاطرات او توانست برخی از پیش بینی های خود را در مورد عکس العملش در زمان یادآوری خاطراتش در مورد حادثه محک بزند.

او دریافت که هر چند با یادآوری حادثه کمی دچار ترس و اضطراب می شود، اما این حالت ها به سرعت برطرف می شوند و می تواند کاملا روی احساساتش کنترل داشته باشد.

با استفاده از مواجهه درمانی تخیلی به صورت مکرر، تری به تدریج احساس راحتی بیشتری در مورد واقعه پیدا کرد و توانست با دیگران در مورد تجربه اش حرف بزند.

او دیگر از رانندگی نمی ترسید و دریافت که این تصاویر و خاطرات به خودی خود خطرناک نیستند.

اختلال استرس پس از سانحه و درمان آن

گزیده ای از یکی از جلسات مواجهه درمانی تخیلی:

هر چند تنها بخشی از مواجهه درمانی در اینجا آمده است، اما جلسه تا پایان یافتن خاطره و تکرار آن برای حداقل 45 تا 60 دقیقه ادامه می یابد.

در این جلسه از پرسشنامه آشفتگی ذهنی یا مقیاس واحدهای ذهنی آشفتگی (SUDS) برای بررسی سطح اضطراب بیمار استفاده می شود که از 0 تا 100 است.

مثال زیر اولین جلسه درمانی برای مراجع است. با تکرار خاطره در طول جلسه، و همچنین در طول جلسات مختلف، استرس بیمار کمتر می شود و زمانی که او برای کنترل یافتن بر احساساتش نیاز دارد کاهش می یابد.

درمانگر: جلسه را با بستن چشمهایت شروع می کنیم، راحت روی صندلی بنشین. می خواهم برگردیم به آن روزی که تصادف رخ داد.

در مورد آن حرف بزن، انگار دوباره با آن لحظه بازگشته ای یا همین الان رخ می دهد.

به صورت اول شخص، نه از دید کسی که شاهد حادثه بوده است، حرف بزن.

پیشنهاد مطالعه:  اسکیزوفرنی چیست و چه تاثیری در زندگی بیمار دارد؟

ممکن است در این یادآوری احساسات شدیدی را تجربه کنی، اما فراموش نکن که اینها فقط خاطره هستند و آسیبی به تو وارد نمی کنند.

تو در امنیت کامل در مطب نشسته ای. خاطرات به خودی خود خطرناک نیستند.

در طول جلسه، از تو سطح اضطرابت را خواهم پرسید. سعی کن تا حد امکان سریع پاسخ من را بدهی و بلافاصله خاطره گویی را ادامه بده.

اگر سطح اضطراب و ترست خیلی بالا رفت، می توانی چشم هایت را باز کنی، اما به گفتن خاطره ات ادامه بده. با این حال، بهتر است در طول مواجهه درمانی چشم هایت را بسته نگه داری.

در طول این جلسه، من زیاد صحبت نمی کنم، مگر در مواردی که می خواهم به تو در ادامه دادن به حرف هایت کمک کنم.

وقتی حرف هایت تمام شد، در مورد آن با هم صحبت خواهیم کرد.

آماده ای؟

مراجع: بله

درمانگر: قبل از شروع، سطح اضطرابت چقدر است؟

مراجع: 80

درمانگر: خب، به روز حادثه برمی گردیم. قبل از آن چه اتفاقی افتاد؟

مراجع: از خانه برادر خانمم و خانواده اش بازمی گردیم و من در حال رانندگی ام. هوا در حال تاریک شدن است و میدان دید کاهش یافته است.

مشاهده خطوطی که من را از لاین روبه رو جدا می کند، دشوار شده است.

از آیینه عقب به پسرم که روی صندلی ماشینش خوابش برده نگاه می کنم.

همسرم کنارم نشسته و در مورد حرف های برادرش می پرسد که وقتی او در آشپزخانه بود، به من گفته بود.

دوباره در آیینه عقب نگاهی می کنم و ماشینی را پشت سرم می بینم.

با سرعت زیادی به سمت ما می آید.

نوربالا را روشن کرده و دائم برایم چراغ می زند.

یک ماشین دیگر را نیز پشت آن می بینم. سعی می کنند از هم سبقت بگیرند.

حالا خیلی به ماشین من نزدیک شده اند و می خواهند از ما عبور کنند.

سعی می کنم راه را باز کنم تا از کنارم رد شوند، اما کنار جاده شانه خاکی وجود ندارد که در آنجا سرعتم را کم کنم یا راه را برایشان باز کنم.

همسرم خیلی مضطرب است. برمی گردد و از شیشه عقب ماشین ها را نگاه می کند.

من می لرزم و نمی دانم چه کار کنم.

ماشین ها حالا خیلی به من نزدیک شده اند. درست پشت سرم هستند و می خواهند از بین من و گاردریل ها رد شوند.

سعی می کنم با راندن به سمت لاین روبه رو به آنها اجازه دهم رد شوند.

نور بالای آنها درست به آیینه من می خورد و دید من را کم کرده است.

درمانگر: سطح اضطرابت چقدر است؟

  1. بالاخره از کنارم عبور می کنند. همسرم جیغ می کشد که ماشین را کنار بکشم. صدای بوق وحشتناکی را می شنوم. هنوز هم قسمتی از ماشین من در مسیر لاین روبه رو است… (مراجع چند ثانیه ای سکوت می کند)

درمانگر: کارت خوبه. ادامه بده.

مراجع: حالا ماشین دوم در حال عبور است و دوباره صدای بوق ممتد را می شنوم. خیلی بلند است، مثل یک کامیون بزرگ.

هنوز هم نمی توانم آیینه ها را خوب ببینم و عرق کرده ام.

همسرم چیزی به من می گوید اما من نمی فهمم چه می گوید. بوق بلند و بلندتر می شود و پشت سر هم تکرار می شود. حتی وقتی ماشین دوم عبور کرده است، باز هم صدای بوق می آید، چیزی میدان دید من را کور کرده است.

ناگهان می بینم که یک کامیون به سمتم می آید و من سر راهش هستم، چون به محدوده لاین روبه رو رانده ام.

به سرعت تلاش می کنم به لاین خودم برگردم، اما خیلی دیر شده است.

(مراجع به وضوح مضطرب است، و نمی تواند ادامه دهد. گریه می کند و سرش را به دو طرف تکان می دهد، انگار که می خواهد بگوید «نه».)

درمانگر: این فقط یک خاطره است. تو در اینجا در مطب در امنیت هستی. ادامه بده.

مراجع: کامیون به در عقب ماشین، همان جایی که پسرم در صندلی خوابیده بود برخورد کرد. (مراجع عرق می کند و اشک هایش جاری می شود)

درمانگر: می دانم که سخت است، اما ادامه بده.

مراجع: صدای برخورد شدیدی را می شنوم. ماشین ما به شدت می چرخد. همسرم جیغ می زند و ماشین هنوز در حال چرخیدن است. نمی توانم چیزی را ببینم و فقط صدای جیغ همسرم را می شنوم.

بالاخره، ماشین می ایستد.

دست چپم خونریزی دارد و شیشه ماشین شکسته است.

به همسرم نگاه می کنم، در حال گریه کردن است.

از او می پرسم، آسیبی دیده است؟

می گوید، نه.

هر دو با هم به سمت صندلی عقب برمی گردیم تا وضعیت پسرمان را بررسی کنیم. صندلی ماشین اش شکسته و او به پهلو در آن خوابیده است.

بدنش در صندلی ماشین جمع شده است. تکان نمی خورد و نفس نمی کشد. صدایی از او در نمی آید.

سر همسرم داد می زنم که با اورژانس تماس بگیرد، اما او فقط گریه می کند.

پیشنهاد مطالعه:  اختلال دزدی بیمارگونه: علل، نشانه ها و درمان

از روی صندلی رد می شوم، و حالا کنار پسرم روی صندلی عقب هستم.

می خواهم او را در آغوش بگیرم، اما می دانم که نباید تکانش بدهم. به دنبال تلفن همراهم در جیبم می گردم و با اورژانس تماس می گیرم.

اپراتور تقریبا بلافاصه جواب می دهد. از من می پرسد که چه اتفاقی افتاده است، اما من نمی توانم حرف بزنم. گریه می کنم و دائم می گویم «تصادف شد.»

حالا همسرم جیغ می زند «بچه ام مرده، بچه ام مرده».

اپراتور محل حادثه را از من می پرسد. محل تقریبی را به او می گویم. اپراتور می گوید که کمک در راه است.

اپراتور از من می خواهد که نوزاد را بررسی کنم. به او می گویم که نفس نمی کشد، او می گوید که به بچه دست نزنم و آمبولانس خیلی زود به ما می رسد.

صدای آژیر را می شنوم. صدا بلند و بلندتر می شود.

انگار صد تا ماشین پلیس به سمت ما می آیند. پلیس و آمبولانس به ما می رسند.

من و همسرم را به پشت آمبولانس می برند و ما را طوری می نشانند که ماشین خودمان را نبینیم.

امدادگر حال ما را می پرسد. می گویم که حال ما خوب است، اما همسرم گریه اش بند نمی آید. او می لرزد و جیغ می زند.

امدادگر زخم دستم را می بیند و شروع به درمان آن می کند.

می گوید که خیلی عمیق نیست و نیازی به بخیه ندارد.

دائم حال بچه ام را می پرسم، اما امدادگر جواب نمی دهد. بالاخره، افسر پلیس را می بینم که به سمت ما آید (مراجع سکوت می کند و اشک می ریزد.)

درمانگر: کارت خوبه، بعد چه شد؟

مراجع: افسر پلیس جدی به نظر می رسد و صورتش ناراحت است. به من و همسرم نگاه می کند و می گوید که متاسفم.

پسر ما از حادثه جان سالم به در نبرد. همسرم دوباره شروع به جیغ زدن می کند. «پسرم مرده، پسرم مرده» گریه هایش از کنترل خارج می شود و امدادگر سعی می کند او را آرام کند.

با نگاهی خالی به افسر نگاه می کنم و از او می پرسم باید چه کار کنم؟ احساس پوچی می کنم. هیچ حسی ندارم.

می دانم که باید گریه کنم، باید ناراحت باشم، باید یک کاری بکنم، اما تنها کاری که می کنم این است که از افسر می پرسم باید چه کار کنم.

افسر پلیس آدرس بیمارستانی که پسرم را به آنجا برده اند، به من می دهد و به من می گوید که چطور باید جسد پسرم را تحویل بگیرم.

از افسر پلیس تشکر می کنم. او از من می پرسد که چه اتفاقی افتاده است.

به او درباره ماشین هایی که با هم کورس گذاشته بودند و کامیونی که از رو به رو می آمد، توضیح دادم.

افسر پلیس گفته هایم را ثبت می کند. او می گوید که راننده کامیون نیز آسیب دیده و به بیمارستان منتقل شده است.

حرف های تمام شده است.

یک افسر دیگر می آید و اظهارات همسرم را ثبت می کند.

او حالا آرام شده است. به سمت جایی که من در آمبولانس نشسته ام برمی گردد و به من نگاه می کند، اما چیزی نمی گوید.

یک افسر پلیس می گوید که ما را به خانه می برد.

در ماشین او می نشینیم و من آدرس را به او می دهم. هیچ یک از ما در تمام طول مسیر حرف نمی زنیم.

درمانگر: سطح اضطرابت چقدر است؟

مراجع: 70

درمانگر: می دانم که این کار برایت چقدر سخت بود. تو کار بزرگی انجام دادی و از اینکه این حادثه را با من در میان گذاشتی متشکرم. می دانم گاهی اوقات سخت می شود، اما با هر بار تکرار ساده تر می شود.

مراجع: فکر نمی کردم که بتوانم ادامه دهم.

درمانگر: بعضی وقت ها چنین حسی به تو دست می دهد، اما باید ادامه دهی. فراموش نکن که این فقط خاطره است و یک خاطره به تنهایی آسیبی به تو نمی زند.

با تمرین مواجهه درمانی، سطح استرس و اضطرابت کم می شود.

در نهایت، این خاطره دیگر باعث ترس و اضطرابت نمی شود.

تو آنقدر شجاعت داشتی که از این تصادف به صورت کامل حرف بزنی. حالا حالت چطور است؟

مراجع: خوبم، ولی هنوز کمی استرس دارم.

درمانگر: فکر می کنی بتوانی یک بار دیگر امتحان کنی؟

مراجع: آره.

درمانگر: خب، هر وقت آماده بودی دوباره شروع کن.

نظر شما در مورد مواجهه درمانی چیست؟ آیا تصور می کنید یادآوری و تکرار حادثه بد بتواند به شما در کسب کنترل روی احساساتتان کمک کند؟ اگر به هر دلیلی دچار تروما و اختلال استرس پس از سانحه شده اید، برای درمان به روانشناس مراجعه کنید.

روش های درمانی متعددی برای این اختلال وجود دارد که به شما در رسیدن به یک زندگی آرام و بدون استرس کمک می کنند.

اگر شما هم دچار اختلال استرس پس از سانحه هستید مشاوره آنلاین می توان به شما کمک کند.

منبع

https://www.apa.org/ptsd-guideline/resources/prolonged-exposure-example.pdf

برچسب‌ها:, ,

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.