1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars 3٫00 امتیاز از 2 رای
Loading...

شرح مورد کمال گرایی.:

مراجع: مکس، مردی 43 ساله با عملکرد بالا دچار کمال گرایی، اضطراب، علائم ADHD، مشکلات عصبانیت و درگیری بین فردی.

مکس مردی موفق است که شرکت فناوری خود را اداره می کند. وی متاهل، دارای دو فرزند و بسیار مذهبی است. وقتی برای اولین بار وارد دوره درمان شد از اینکه تا این حد موفق و مستقل بوده است، به خود افتخار می کرد. او استانداردهای بسیار بالا و سخت گیرانه ای برای خود داشت.

اما در چند سال گذشته با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده است. یکی از آنها اضطراب مربوط به کار است. او بسیار نگران است که عملکرد حرفه ای خوبی نداشته باشد. در عین حال، بسیار نگران زندگی شخصی خود است: به اندازه کافی ورزش نکند، به اندازه کافی پدر خوبی نباشد، امور مذهبی خود را به خوبی انجام ندهد و همسر خوبی نباشد.

وی قبلا به راحت به خواب می رفت، اما در حال حاضر دچار مشکلات خواب شده است و در میانه شب با افکار آزاردهنده دست و پنجه نرم می کند.

 

مشکلات کیس استادی کمال گرایی

مشکل عصبانیت، به خصوص نسبت به همسر

او ایده ها و برنامه های زیادی برای کارهایی داشت که دوست دارد با خانواده انجام دهد و احساس می کرد باید در همه آنها موفق باشد.

اما وقتی همسرش نمی توانست در اجرای آنها به او کمک کند، او خیلی بی صبر و ناراحت می شد. با همسرش بدرفتاری می کرد و دائما از اینکه کارها را آن طور که او گفته، انجام نداده است انتقاد می کرد.

برای مثال، مکس برنامه داشت که آخر هفته همه با هم به تعطیلات بروند. همه چیز طبق برنامه او، از محل اقامت، پرواز، خورد و خوراک و تفریحات، باید در بالاترین کیفیت باشد. مشکل آنجاست که مکس در محل کارش مشغله زیادی دارد و این همسرش است که باید همه چیز را طبق برنامه مکس ترتیب دهد.

لانا، همسر مکس، بسیار به او علاقه دارد و تلاش زیادی می کند تا او را راضی کند. اما از انتقادهای دائمی و فشارهای او برای ایده آل بودن همه چیز خسته شده است. این به مشکلی جدی در زندگی مشترک آنها تبدیل شده است.

پیشنهاد مطالعه:  مطالعه موردی زوج درمانی : پاول و سندی

علاوه بر مشکل با همسرش، او نسبت به دو فرزند 7و 9 ساله اش هم بی تحمل است. مکس معتقد است آنها اشتباهات زیادی دارند و باید عملکرد بهتری در خانه و مدرسه داشته باشند. او با پدر و مادرش هم که در نزدیکی آنها زندگی می کنند هم مشکل دارد و معتقد است آنها بیش از حد کنترل گر و منتقد هستند.

 

مکس با کارمندانش هم رفتار خوبی ندارد:

و استانداردهای بالایی را برای آنها تعیین کرده است. وقتی اشتباهی انجام می دهند بسیار نسبت به آنها خشمگین می شود. او خودش هم قبول دارد که این رفتارش عامل ایجاد مشکل در محل کارش است.

به علاوه، مکس از علائم شبیه به ADHD نیز شکایت دارد. او نمی تواند بر وظایفش در محل کار تمرکز کند و دائم از یک فعالیت به دیگری می پرد و خیلی زود حواسش پرت می شود. این باعث شده بهره وری او تحت تاثیر قرار بگیرد.

 

ارزیابی مشاور از سلامت روان و عواطف مکس:

او از خودش خیلی زیاد انتقاد می کند. برای کوچک ترین اشتباه خودش را سرزنش می کند.

فکر می کند هرچیزی که کمتر از ایده آل باشد، قابل قبول نیست. به همین علت، تمام مدت به خودش فشار می آورد تا بهترین باشد.

وقتی ناگزیر عملکردی کمتر از حد مطلوب دارد، دچار احساس شرم بی نهایت، عزت نفس پایین و حتی شکست تحقیرآمیز می شود.

اینها همه در حالی است که دیگران او را مردی بسیار موفق و کاردان می دانند.

او حتی در برابر خدا نیز احساس می کند بنده خوبی نیست و هر هفته با کلی اعتراف نزد کشیش می رود. استانداردهای او برای قواعد مذهبی حتی از قوانینی که خدا تعیین کرده هم بیشتر است و همین باعث شده سختگیری بیش از حدی نسبت به امور مذهبی داشته باشد.

مشخص است که این مراجع دچار ایده آل گرایی است. وقتی این موضوع با او در میان گذاشته شد، وی گفت «اما ایده آل بودن که ویژگی بسیار خوبی است، این طور نیست؟»

مگر این همان هدفی نیست که همه باید عزیز بدارند؟

مشاور برای او توضیح داد که دو راه برای رسیدن به موفقیت وجود دارد: راه ناسالم، شامل خودانتقادی، فشار بیش از حد روی خود، شرم، اضطراب، استرس، عزت نفس پایین و راه سالم شامل تلاش برای موفقیت، اما پذیرش واقع گرایانه عملکرد کمتر از حد مطلوب که در آن شکست و نقص امری اجتناب ناپذیر است.

مشاور به مکس کمک کرد تا متوجه شود که کاهش استانداردهایش حتی در حد 10 تا 15 درصد چقدر می تواند به احساس آرامش او کمک کند و حتی برعکس باعث شود که او عملکرد بهتری داشته باشد.

این فشار بی امان است که باعث کاهش بهره وری او می شود. نیازی به اشاره نیست که همین فشار روی زندگی مشترک او نیز تاثیر منفی داشته است. مکس قبول دارد که چیزی باید تغییر کند، اما نمی داند چطور باید این کار را انجام دهد. مشاور برای او توضیح می دهد که دو راه برای درمان وجود دارد: شناختی و دینامیک.

 

تصمیم به تغییر در مطالعه موردی

رویکرد شناختی: عوض کردن افکار و ارزش های مراجع

به تدریج طی چند ماه جلسه، مکس باید الگوهای فکری خود را عوض کند و دریابد که برای آنکه فرد قابل قبولی باشد، نیازی نیست فرد کاملی باشد. او باید لذت کافی بودن را بیاموزد. 99 درصد از مردم 99 درصد از عمر خود را در میانه روی و کافی بودن می گذرانند.

بهترین و کامل ترین چیزها فقط برای 1 درصد از مردم به وقوع می پیوندند.

توقع ایده آل و کامل گرایی باعث اضطراب و جدایی فرد از جامعه می شود.

پیشنهاد مطالعه:  مطالعه موردی تله بی اعتمادی در مردی 37 ساله

فاتحی تنها در قله!

او باید بداند در با هم بودن و فردی عادی بودن، لذتی فوق العاده است. وی باید یاد بگیرد که عملکردی قابل قبول، نه عالی، داشته باشد.

مکس باید بداند که مشتریان، همکاران، والدین، همسر، فرزندان، خدا و دین نیز از او انتظار ندارند که ایده آل باشد. همه آنها با یک عملکرد قابل قبول هم راضی می شوند.

پس مکس فقط 80 درصد از عملکرد خود را به صورت روزمره نیاز دارد، و نیازی نیست بیشتر تلاش کند.

قبول چنین چیزی در ابتدا برای مکس سخت بود. اما بعدا خودش نیز قبول کرد که این حالت عملکرد او را بهبود می بخشد و باعث کاهش اضطراب، خشم، و اختلاف با دیگران می شود. این باعث می شود که او لذت بیشتری از زندگی خود ببرد.

 

درک گذشته:

به علاوه، در هر جلسه 10 تا 15 دقیقه از وقت جلسه به رویکرد دینامیک اختصاص می یافت. این به معنی بررسی گذشته و بررسی ریشه های ایده آل گرایی اوست. در روزهای اول، مکس اصرار داشت که کودکی شاد و خوبی داشته است.

اما پس از چند جلسه، جزئیات بیشتری را در مورد کودکی خود فاش کرد. والدینش، هر چند در کنار هم زندگی می کردند اما به دفعات جلوی او دعوا می کردند. به علاوه، هر دو آنها بسیار منتقد و کنترل گر بودند. او همیشه احساس می کرد والدینش را ناامید کرده و آنها از او ناراضی هستند.

طی چند جلسه، مشاور به مکس کمک کرد که بفهد اختلافات والدینش و رفتارهای بد آنها با او، باعث شکل گیری این الگوی فکری شده است که او هیچ وقت خوب نیست.

مکس به یاد می آورد که در کودکی همیشه با خود می گفت «اگر من بهتر بودم، آنها با هم دعوا نمی کردند.» «اگر من پسر خوبی بودم، از من عصبانی نمی شدند.» این الگوی فکری باعث کاهش عزت نفس و شرمساری او از خودش شده است. به همین دلیل در بزرگسالی برای رهایی خود از این افکار به الگوی غلط ایده آل گرایی و عملکرد بالا روی آورده است.

متاسفانه، در تمام طول کودکی و نوجوانی، عملکرد او هر چقدر هم که خوب بود، انتقاد والدین و اختلافات آنها هیچ وقت تمام نشده است. این باعث شده او هر روز بیش از پیش در ایده آل گرایی وارد شود و استانداردهای بالاتری را برای خود تعیین کند.

| اطلاعات بیشتر درباره فرزندپروری  |

 

بروز الگوی غلط کودکی در بزرگسالی:

او هر چه بزرگتر شده است، صدای منتقد والدینش را درونی کرده است و این به صدای خودش تبدیل شده است. بنابراین، اولین گام در درمان مکس، این است که او باور کند که هر چند والدینش او را خیلی دوست داشته اند و تمام تلاششان را برای او کرده اند، اما در تربیت او اشتباه کرده اند و این اشتباهات بدترین تاثیر را در او داشته اند.

البته آنها کارهای بسیار خوبی نیز برای او انجام داده اند و مشاور آنها را انکار نمی کند. اما باید نسبت به تاثیرات تربیتی آنها نیز آگاهی به وجود آید. طی چند ماه آینده، مکس احساس غم عمیقی نسبت به رفتار والدینش با خودش پیدا کرد.

او دریافت که بروز عزت نفس پایین و شرمساری او از خودش یکی از بدترین چیزهایی است که می تواند کسی تجربه کند. همچنین دریافت که تمام موفقیت هایش، هر چند مهم هستند، همه به خاطر همین الگوی غلط بوده اند. حالا او تلاش می کند موفقیت را به شکلی سالم به دست آورد.

 

برگشت به کودکی:

بنابراین مکس باید تمام جزئیات دوران کودکی را به یاد بیاورد و از آنها آگاه شود. وقتی مورد سرزنش، انتقاد و بدرفتاری در کودی قرار می گرفت، چه حسی داشت؟ وقتی والدینش دعوا می کردند چه حسی داشت؟ وقتی از همه این احساسات پنهان در قلبش آگاه شود، می تواند برای آنها سوگواری کند و خود را از گذشته ای محو آزاد کند.

او باید از احساس شرم خلاص شود تا عزت نفسش بالا رود و دیگر به دنبال ایده آل گرایی نباشد. به علاوه، مشاور از او خواست هر روز 2 مورد از کارهای خوبی را بنویسد که در طول روز کرده و به رشد شخصی او کمک کرده است.

برای مثال:

  • امروز با خواهرم تماس گرفتم و او را شاد کردم.
  • امروز 20 دقیقه، بدون فشار نیاز به کار و تلاش برای ایده آل شدن، از نشستن زیر نور خورشید لذت بردم.

در پایان ماه او 60 کار خوب دارد که می تواند به آنها افتخار کند و به درمان او کمک می کنند. آگاهی یافتن از این همه کارهای خوبی که انجام داده است، به بهبود عزت نفس او و تلاش برای درمان ایده آل گرایی کمک می کند.

 

آزاد کردن خشم فروخورده:

مکس کم کم نسبت به والدینش، به خصوص پدرش، احساس خشم می کرد. مشاور به او کمک کرد که درک کند رو به رو شدن با احساسش عاقلانه ترین کار است. تا امروز، خشم او پنهان بوده است. این خشم سلامت عاطفی او را به خطر انداخته است و باعث شده او نسبت به اطرافیانش به خصوص همسرش رفتاری خشمگین داشته باشد. بنابراین، او هر روز زمانی را به تنهایی گریه می کرد و خشمش را تخلیه می کرد.

 

نزدیک شدن به والدین:

به تدریج مکس احساس بهتری پیدا کرد، اما هنوز هم یک گام باقی مانده بود. مشاور از مکس خواست که به والدینش نزدیک شود و به آنها بگوید که چقدر آنها را دوست دارد و می خواهد رابطه خوبی با آنها داشته باشد. اما دچار مشکلات عاطفی است و به کمک آنها نیاز دارد. با این رفتار محترمانه، آنها نیز خواهان کمک به او شدند.

مکس به آنها توضیح داد که هر چند آنها همیشه بهترین را برای او خواسته اند و او قدردان تمام تلاش های آنها بوده است، اما آنها در تربیت او اشتباهاتی داشته اند که روی رفتار او تاثیر داشته است. خوشبختانه، والدین نیز تایید کردند که نسبت به او سخت گیر بوده اند و از این بابت از او عذرخواهی کردند. «من نمی دانستم که حرف هایم چه تاثیری روی تو دارد، از تو معذرت خواهی می کنم و امیدوارم همه چیز بهتر شود.»

این مکالمه کوتاه مانند معجزه بود. تمام آن سال های شرم، خشم و اضطراب آب شدند و از بین رفتند. می بینید، که حتی والدین فرزندان بزرگسال نیز قدرت زیادی برای تاثیرگذاری در سلامت روانی آنها دارند. اگر والدین اشتباه خود را نپذیرند، درمان فرزند سخت تر می شود.

بیمار فکر می کند: «شاید آنها واقعا هیچ وقت کار اشتباهی نکرده اند و همه چیز تقصیر من بوده است.» این مانع درمان می شود. اما پذیرش از سوی والدین همه چیز را آسان می کند.

 

به سوی بهبودی:

با گذشت زمان، مکس یاد گرفت که با عملکرد متوسط​​، در محل کار و خانه نیز رضایت بیشتری داشته باشد. او یاد گرفت که کمتر از همسرش انقاد کند و او را همان طور که هست بپذیرد و چقدر خوش شانس است که او را دارد. فرزندانش نیز از رفتار آرام و موقر پدرشان استقبال کردند.

 

پیشرفت شغلی:

جالب آنکه با کاهش فشار روی رسیدن به موفقیت، آسیبی به پیشرفت شغلی او وارد نیامد. او اشتباه کردن را به عنوان بخشی طبیعی از زندگی پذیرفت. به تدریج از شغلش لذت بیشتری برد و فشار کمتری به خود وارد کرد. در پایان دوره درمان، بیمار احساس اضطراب کمتری می کرد، توانایی او در تمرکز بر روی امور بهبود یافت و حتی خواب بهتری داشت.

البته گاهی، افکار ایده آل گرایی باز هم به او هجوم می بردند. اما او به زیبایی متوسط و عادی بودن، لذت از معمولی و کافی بودن فکر می کرد. پس از دو سال درمان، بهبودی 75 درصدی در او و افکارش مشاهده شد. او حالا ده ها سال را پیش روی خود دارد که می تواند برای داشتن خانواده ای شاد، با روابطی عالی و سلامت عاطفی صرف کند.

 

اگر شما نیز دچار مشکل ایده آل گرایی هستید، با یافتن درمانگری عالی به دنبال راه حل باشید.


منبع:

https://www.tribecaplaytherapy.com/case-study-perfectionism-max

برچسب‌ها:, ,

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.