تله های زندگی- قسمت پنجم- طرد اجتماعی

سانازم و سی و یک سالمه. شدیداً احساس تنهایی میکنم و تو جمع و موقعیت های اجتماعی دچار اضطراب میشم. انقدری من تابلوام که رنگم مثل گچ سفید میشه. صورتم خیس میشه و انگار یک خستگی شدیدی من رو در بر میگیره. میخوام فرار کنم. اگر هم کسی بهم آشنایی بده یا بگه شما رو میشناسم سعی میکنم هر چه کمتر حرف بزنم تا خیلی صمیمی نشم باهاشون. همه میگن تو چرا همیشه انگار عجله داری یا چرا رنگت پریده. از استاد بگیر تا اطرافیان. همش فکر میکنم حرفی واسه زدن ندارم یا اینکه در معرض دید و قضاوتم. انگار مردم با ذره بین با من صحبت میکنن. به هر کی میگم سی و یک سالمه باور نمیکنه میگن اصلن بهت نمیاد. آره شایدم راست میگن چون استادم هم شوک شد وقتی شنید سنم رو. روزگار خوبی ندارم. من حتی نتونستم یه شغل پیدا کنم. میدونید قبلا توی یه دبیرستان درس میدادم اما کوتاه مدت. اونجا خوب بود بچه ها من رو به خاطر قیافه که به قولی بیبی فیس بود و اخلاق و ظاهرم میپذیرفتند و صمیمی بودن اما، خیلی کوتاه بود. چون موقتی بود شغلم.من حتی یه دوست صمیمی هم ندارم. توی جمع هم معمولا چیزی ندارم بگم. راستش من انگار اصلا سرنوشتم اینطوره. من خیلی زود مسئولیت خونه و مادر بیمارم که دائم مریضه و بیمارستانه به عهده گرفتم. اصلا خونه ی ما پر مشغله است. هیچ چیزش تمومی نداره از بچگی همین طور بود. انگار هر کی هر چی میخواست باید به من میگفت. منم که کم توقع و همیشه میگفتم باشه. یه کمی هم خجالتی بودن منو کلا آدم قانعی نشون میداد. ناراحتی هامم مال خودم بود. غالبا اطرافیان ناراحتی شون رو با من در میون میذاشتن ولی نه اشک من و نه بار غم من رو کسی ندید و نشنید. شایدم خودم نخواستم. همه میگفتن ساناز 778363_617بچه خوبیه مظلومه. به خاطر این گرفتاری ها هیچ وقت فرصت رفتن توی جمع، سینما رفتن یا توی جمع دوستان بودن رو نداشتم. انگار از اول بهم تحمیل شده بود. اگر میخواستیم جایی هم برم مهمونی ای، بیرونی، جایی تا مدت ها فکر من مشغول و پوستم کنده بود بس که هول و اضطراب داشتم. میومدم حرف بزنم، گیر میکردم. معذب بودم. میترسیدم قضاوتم کنن. نه شغلی داشتم و نه تحصیلات. راجع به چی حرف میزدم کدوم موفقیت، کدوم ارتباط کدوم اتفاق خوشایند و هیجان انگیز و بعدشم چه فرقی به حال من داره اتفاقات. هیچی. یه آدم دست وپا چلفتی نالایق. به هوش خودمم شک داشتم. تا میرم سر امتحان از زور اضطراب میخوام غش کنم. نفس کم می آوردم و همه چی یادم میره .قبل امتحان همه به خاطر اینکه معمولا تنهام همیشه میگفتن خرخونی و نمره خوب میگیری. بعد امتحان باید نمره مو میدیدن. از زور شرمساری واقعا حالم بد میشد. با اون نتیجه ی مسخره. من یه چن تایی دوست داشتم نه صمیمی. راستی دارم یکی دوتایی اما اونا خیلی زور میزنن صمییمی بشن. من نمیخوام نمیتونم از پسشون بر نمیام. یادم میاد بچه تر که بودم برادر بزرگترم که مثل پدر بود برامون میگفت: خیلی با بقیه رفیق و صمیمی نشید، ضربه میخورید، شما دخترید، باید خیلی حواس جمع باشید. معمولا توی گروه نیستم، حتی توی شبکه اجتماعی خانوادگی که هستیم من خیلی فعال نیستم. من حتی وقتی خواستگار داشتم جرأت نمیکردم نگاهش کنم. فکر نمیکنم اصلا واسه هیچ مردی جذاب باشم. میترسیدم بگن این چقدر نچسبه یا یخه. بیشتر خونه ام و میرم دنبال کلاس کامپیوتر و یا کتابای مورد علاقه ام رو اگه وقت کنم میخونم. یا خیاطی میکنم برای خودم. کلا اصلا من هیچ جا به حساب نمیام. انگار از بچگی نیازهای بقیه به من ارجح بود. من همیشه مجبور بودم راضی باشم. حرفم نمیزدم. انگار واقعا کسی نیست که کمی شبیه من باشه و من باهاش بتونم صمیمی بشم احساس راحتی کنم. قضاوت نشم اذیت نشم. شایدم جذاب و دوست داشتنی نیستم..خیلی اوقات دوستی آشنایی هم ببینم برای اینکه خراب کاری نکنم آبروریزی نشه راهمو کج میکنم. خلاصه بیشتر خودم با خودمم. خیلی دیگه بترکونم رادیویی چیزی گوش کنم دعا گوش بدم اینطوری حداقل راحت ترم.

با اندکی دقت در نوشتار بالا طبق روال نوشتار های پیشین رد پای یک آسیب دیده میشود. و از آن واضحتر نیاز ارضاء نشده و کودکی متفاوت از سایر کودکی ها. همانطور که در نوشتار بالا خواندیم مهتاب با تله ی طرد اجتماعی دست و پنجه نرم میکند تله ای که ناشی از عدم برآوردن نیاز “ارتباط سالم با دیگران”است. نیازی که در حوزه ی خود عشق، توجه، احترام، همدلی، محبت، درک و راهنمایی را در برمیگیرد. که عدم برآوردن آن بیشتر باعث مشکلات ارتباطی میشود. در این میان با تاکید بر سرشت افراد این آسیب پررنگ تر میشود و مراقبان اولیه ای که امروزه دیگر تنها مادر و پدر نمیتوانند باشند نیز سهم عمده ای در شکل گیری این تله دارند.

دور همان دور باطل و تکرار همان تکرار تلخ زندگی که خود را زنده نگه میدارد و سبک های مقابله ای (شیوه های کنار آمدن با مسایل ) که ضامن بقا و علت ماندگاری این تله میباشند هر بار تله را فعال میکنند.

ببینیم ساناز را که چطور در کودکی نیاز به “ارتباط سالم با دیگران” در او برآورده نشده است. طبق روایت ساناز، او در کودکی مادری بیمار داشت و مراقبانی که هرگز به او عشق و احترام و توجه کافی را نداده اند. همدلی و درک و راهنمایی ای که هیچ نمودی در زندگی ساناز نداشت. ساناز خیلی زود و به اجبار  محیط وارد دنیای بزرگسالی میشود و فرصت تعامل و ارتباط با دنیای بیرون و همسالان را نداشته در نتیجه اصلا معنا و مهارت ارتباط سالم با دیگران را هم نمیداند. مراقبان او به حس فردیتش کمک نمیکنند تا هویت منحصر به فرد و خود پیرو  کسب کند. هویتی که باعث ایجاد انگیزه برای شروع تعاملات و ارتباطات با دیگران میشود بلکه طبق صحبت های ساناز برادر او با هشدارهایش او را از ارتباط و تعامل منع میکند. ارتباط او با خانواده نیز با کمترین  سطح تعامل است. تابع و دگرپیرو. متغیر سرشت و خلق و خو را که در ساناز به طور خجالتی ، کمرو نمایان است را نیز به عنوان متغیر مهم در نظر بگیریم. این که  ساناز نیز به طور ذاتی سرشتی خجالتی دارد  به او شکلی از انفعال را داده است تا خواسته های دیگران را بر خواسته های خود ارجح بداند. این ویژگی سرشتی او نیز به شکل گیری این تله کمک شایانی میکند. و باعث میشود ساناز به فکر خودش نباشد و بیشتر نیازهای خانواده و دیگران را مقدم بر خود بداند. در نتیجه سنگ صبور میشود اما  به قول خودش اشک و بار غمش را برای کسی عنوان نمیکند. در نتیجه وارد گروه ها نمیشود، نظری نمیدهد و دائم در حال فرار یا اجتناب است چرا که از قضاوت و دلچسب و جذاب نبودن  مضطرب می شود. او نمیتواند و نمیخواهد صمیمی شود زیرا این اضطراب او را به چالش میکشاند و درددسرهایی برای او درست میکند. در نتیجه ساناز برای تسکین احساس طرد شدگی اجتماعی خود به سبک مقابله ای اجتناب روی می آورد و از تعاملات و صمیمی شدن به هر شکلی می گریزد. دقت کنید ساناز فعالیتهایی را انتخاب میکند که بیشتر جنبه فردی دارد تا گروهی. این شیوه رفتاری  نشان می دهد او تلاش خود را برای مقابله با احساس ناخوشایند این تله میکند. غافل از اینکه به انزوا گزینی و طرد اجتماعی و اضطراب خود دامن میزند و دوباره نیاز به ارتباط سالم با دیگران اجابت نمیشود و ناکام میماند. درست است که سبک های مقابله ای احساسات ناخوشایند او را تسکین میدهند اما این تسکین موقتی است و باعث تکرار تلخ تجارب اولیه زندگی وی می شود. خصوصا که محیط و سرشت او با هم این تکرار را تقویت میکنند. ساناز دوباره در ارضاء نیاز ناکام میماند و این بار خودش با الگوهای رفتاری و سبک مقابله ای عامل تداوم بخش تله ناخوشایند طرد اجتماعی می شود.

در نوشتار آینده به معرفی تله ی دیگر خواهیم پرداخت.

نوشته ی فاطمه جعفری، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی