ازدواج موفق (قسمت اول)

ازدواج موفق

در ابتدای ازدواجمان تنها چیزی که آرامم می کرد نگاه کردن به چهره ی همسرم بود زمانی که او در خواب بود. این تنها تصویری بود که به من احساس امنیت و آرامش می داد. برای همین مدت زیادی او را هنگامی که خواب بود تماشا می کردم. اما یک روز این عادت را برای همیشه کنار گذاشتم! چه روزی؟ در خاطراتم می گردم تا آن روز را پیدا کنم. شاید آن روز، همان روزی بود که با مادرشوهرم سر نامگذاری پسرم مشاجره داشتیم. بحثمان بالا گرفته بود. اما همسرم نمی توانست به هیچکداممان چیزی بگوید. تنها گوشه ای ایستاده بود و سعی می کرد هر دو را با حرف های کلیشه ای آرام کند تا بحث بیش از آن بالا نگیرد. از آن روز به بعد دیگر این احساس که همسرم حامی من است در من برای همیشه از بین رفت. من و مادرشوهرم مدت کوتاهی بعد از آن با هم آشتی کردیم و حالا هم رابطه مان خوب است، اسمی را روی پسرم گذاشتم که خودم دوست داشتم و رابطه ام با همسرم هم خیلی زود به حالت عادی برگشت. اما آن روز پایانی بود به نگاه کردن های من به همسرم زمانی که خواب بود!

آنچه خواندیم خلاصه ای بود از قسمتی از کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» اثر هاروکی موراکامی و داستانی قابل لمس برای بسیاری از زنانی که در رابطه ی ازدواج قرار دارند. همه ی ما می دانیم که در این داستان نه مرد آدم بده ی قصه است، نه زن و نه مادرشوهر. چیزی که احساسی به آن زیبایی را در زن کشته است تنها از یک عدم آگاهی در زمینه ی مهارتهای ارتباطی ناشی می شود. می توانید بگویید کدامیک از شخصیت های این داستان فاقد مهارت ارتباطی لازم بوده است؟

حقیقت این است که پاسخ درست به این سوال هر سه نفر است! مرد داستان باید بداند که در رابطه ی ازدواج اولویت یک همسر اوست. یعنی اگر موقعیتی پیش بیاید که بین خواسته ی مادر و همسرش مجبور باشد یکی را انتخاب کند، آن گزینه همسر اوست. بسیاری از مردان به دلیل علاقه ای که به مادر خود دارند، به صورت ناخودآگاه وارد یک بازی ناخواسته می شوند. آنها در این بازی سعی می کنند توجه ها و محبت هایی که پدرشان در طول ازدواج با مادرشان از او دریغ کرده است را جبران کنند. شکی نیست که عشق و احترام به مادر بسیار ارزنده و قابل احترام است. اما اگر این موضوع در رقابت با عشق به همسر قرار گیرد (حتی اگر فقط از نظر همسر شما این چنین است) ایجاد مشکل می کند. فرض کنید که تازه ازدواج کرده اید و برای تولد همسرتان یک انگشتر طلا می خرید. دیدن خوشحالی او در ذهن شما این تفکر را ایجاد می کند که کاش مادرم نیز این شادی را در زندگی اش تجربه کند و به این فکر می کنید که پیش از این هرگز پدرتان برای او چنین هدیه ای نخریده است و بیشتر سال ها اعضای خانواده تولد او را فراموش کرده اند. بنابر این شمایی که پیش از ازدواج خودتان نیز در دسته ی افرادی بودید که تولد مادر را فراموش می کرده، حالا برای تولد او نیز انگشتری مشابه انگشتر همسرتان می خرید و این درحالی است که تهیه ی این انگشتر از نظر مالی نیز برای شما که تازه ازدواج کرده اید ساده نیست. کرایه ی خانه و قسط وام های مختلفی که برای ازدواج دریافت کرده اید بخش قابل توجهی از درآمد شما را صرف خود می کنند و اضافه شدن هزینه ای این چنینی به زندگی شما مستلزم این است که همسرتان از بخشی از خواسته هایش صرف نظر کند.  اینجاست که شما ناخواسته وارد یک بازی احساسی شده اید. شما در ناخودآگاه خود می خواهید خلا ناشی از توجه پدر به مادرتان را جبران کنید. غافل از اینکه مشغول ایجاد خلا دیگری در همسر خود هستید و این سیر باطل در ارتباط همسر شما و فرزندتان در نسل های بعد نیز ادامه خواهد یافت.

در قسمت دوم این مطلب با تحلیل دو شخصیت دیگر داستان و بحث پیرامون مهارتهای ارتباطی لازم برای ازدواج موفق با شما همراه خواهیم بود.